دلم عجیب گرفته است و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه های نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر می کنم این ترنم موزون حزن
تا به ابد شنیده خواهد شد....!!!
( سهراب سپهری )
دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید
نشستم باده خوردم خون گرستم کنجی افتادم
تحمل میرود اما شب غم سر نمی آید
توانم وصف مرگ جور و صد دشوارتر ز آن لیک
چه گویم جور هجرت چون به گفتن درنمی آید
چه سود از شرح این دیوانگی ها بی قراری ها؟
تو مه بی مهری و حرف منت باور نمی آید
ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای زلف
که این دیوانه گر عاقل شود دیگر نمی آید
دلم در دوریت خون شد بیا در اشک چشمم بین
خدا را از چه رحمت بر من کافر نمی آید؟!!....
(مهدی اخوان ثالث)
فردا مرا چو قصه فراموش میکنی
دستم نمیرسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش میکنی؟
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش میکنی؟
گر گوش میکنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش میکنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاهدار اگر نوش میکنی
( هوشنگ ابتهاج)