دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید
نشستم باده خوردم خون گرستم کنجی افتادم
تحمل میرود اما شب غم سر نمی آید
توانم وصف مرگ جور و صد دشوارتر ز آن لیک
چه گویم جور هجرت چون به گفتن درنمی آید
چه سود از شرح این دیوانگی ها بی قراری ها؟
تو مه بی مهری و حرف منت باور نمی آید
ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای زلف
که این دیوانه گر عاقل شود دیگر نمی آید
دلم در دوریت خون شد بیا در اشک چشمم بین
خدا را از چه رحمت بر من کافر نمی آید؟!!....
(مهدی اخوان ثالث)
فردا مرا چو قصه فراموش میکنی
دستم نمیرسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش میکنی؟
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش میکنی؟
گر گوش میکنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش میکنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاهدار اگر نوش میکنی
( هوشنگ ابتهاج)
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ.
این بود زندگی؟؟؟!!!...
حسین پناهی
چند وقت نبودم . شرمنده که مطالب به روز نشدند
مدیر بلاگ
گفتی زندگی زیباست دویدم
چشم دادی که ببینم که دیدم
پرسیدم این آتیشبازی تو آسمون معناش چیه؟
این همه راز این همه رمز معناش چیه؟؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه نه واالله؟
مات و پریشونم کنی که چی بشه؟؟
پریشونت نبودم؟
من حیرونت نبودم؟؟؟!!
(حسین پناهی)
با بار شادیهای مهجورم
در آبهای سبز تابستان آرام میرانم
تا سرزمین مرگ
تا ساحل غمهای پاییزی
در سایه ای خود را رها کردم
در سایه ی بی اعتبار عشق
در سایه ی فرار خوشبختی
در سایه ی ناپایداریها
(فروغ فرخزاد)
هردم نوای مختلفی ساز می کنی؟
گفتا:بدرب خانه ات ار کس نکوفت مشت:
روی سکوت محض تو در باز می کنی؟
شاعر: مهدی
با تشکرـمدیریت وبلاگ
قبر چال بود
گلها آماده بودند
دیگ حلوا روی آتش بود
پارچه ی سیاهم را آویزان کرده بودم
نمی دانم!!
عجیب دیر کرده بود
هان!!!
مثل اینکه تو پشت در را انداخته بودی
و مرگ
از درب خانه ی من عبور کرد..
شاعر: sm
با تشکر-مدیریت بلاگ
دار و ندار خويش را مرور ميكنم
اما خداي دل
در آخرين سفر
در آيينه به جز دو بيكرانه آسمان
نمانده است.
كجا نديده اي مرا؟!!!
بگو هرچی باید بگی
غزل بگو به سادگی
بگو زنده باد زندگی....!!!
( شهیار قنبری )
دل ترسوی ما هم دل به دریا زد
به یک دریای طوفانی
دل ما رفته مهمانی.....!!!
( مسعود فردمنش )
من نمی دانم که چرا می گویند اسب حیوان نجیبیست
کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچکس کرکس نیست؟!
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟!!
چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید...
ابری نیست ...
بادی نیست...
مینشینم لب حوض... گردش ماهی ها ..روشنی..من..گل..آب.
پاکی خوشه ی زیست.......
از شاعران جوان ایرانی دعوت میشود شعرهای گرایبهای خود را در این بلاگ به نمایش دراورند
با تشکرـمدیریت بلاگ